مرد من , مرد رویاهایم
چشمانم را بر هم می نهم
به امید اینکه این خستگی بر سطح جسمم باشد
او را می بینم . مردم را . مرد رویاهایم را می گویم
می فهمم که چه بی صبرانه در انتظارش بودم
شاید این خستگی از فرط ایستادگی برای انتظارم بوده است
مردم را می بینم . مرد رویاهایم . دلم می خواد در رویا نیز او را به تصویر خیال بکشم
در پس چشمان بسته ام باز هم چشمانم را می بندم
آری . باز هم مرد رویاهایم را می بینم . به راستی چه زیبا تر است . گویی هر چه در اعماق رویا فرو رود دلربا تر می شود
نمی دانم . شاید هم گویی خواسته های تبسم در پس رویاهای عمیقش جای گرفته ست
:دلم با چشمانی بسته فریاد می زد
مردم را می خواهم . مرد رویاهایم را می گویم
اویی که عمری به پایم انتظار کشد
اویی که تا پای جان همراهم باشد حتی با جسمی خسته
اویی که خستگی و دشواری ها را از برای من شیرین طلبد
اویی که با لاف زنی های رستمی . با بادی سبک وزن از جای خود به در نشود
اویی که هرگز حسرت صحنه های زیبای فیلم های رمانس را در دل تاریکی شب تک و تنها با دستمالی تر از اشک بر دل شکسته ام نگذارد
اویی که خود نباشد . تبسم باشد . آنقدر تبسم باشد که دیگر تبسم هم خود را نخواهد و وجود او را طلبد و از ایثار او شرمگین شود
اویی که تبسم را برای تبسم بودنش بخواهد نه برای (او) شدن
اویی که آنچنان درگیر صداقت بوده که دلش آینه ی زشتی های من باشد
اویی که چنان ایستادگی بر سر حرف ها و قول های خود داشته باشد که به هزاران بوته ی علف سبز شده زیر پایش اهمیت ندهد
اویی که در برابر من تا همیشه مفهوم غرور باریش معادله ای گنگ باشد
اویی که سکوت زجر آور را نزد من همچون زهری کشنده داند
اویی که آنچنان مرا درک کند که حرف هایم را از چشمانم نه از لبهای باز و فرو بسته ام بخواند
اویی که داند قطره قطره ی اشک های من ریزش وجود او از جسمم هستند
اویی که چنان مرا در خود آمیزد که از جسمم برایش چیزی جز نامی نمانده باشد
اویی که چنان مرا نزدیک باشد که حتی درنگی در خود نیز به دنبال من نباشد . تبسمی دسترس تر از این حرف ها ، هرچند در وجود او
اویی که در هیچ کجا و هیچ زمان همچون اویی نباشد
اویی که وجود مرا از عشق نیز مقدس تر داند
اویی که بداند در چشم عاشق هرگز با هر خطایی که بداند خطاست از چشم نمی افتد و از ترس فقدان معشوق ، خود عاشق را رها نکند
اویی که بداند جاده آنقدر دراز است که بحث های کوچکمان همچون دست اندازی در این جاده بیش نباشد ، نه دور برگردان
اویی که مرا قولی ننهد و داند که بد قولی همچون تبری بر جان درخت تقدیس وجود ماست
اویی که مرا با چشمانی خسته ، که می داند هر آن محتمل فرو بستن هستند به انتظار خویش چه بسا بیهوده نگذارد و نگاه نافذم بر خویشتنش را حیف و غنیمت برای انتظار شمارد
اویی که داند ترک من یعنی مرگ ما
...اویی که
آنقدر در فلسفه ی وجود مرد رویاهایم غرق می شوم که به رویا فرو می روم . آری من باز هم در پی رویا ها در رویایی جدید فرو رفتم
گویی مرد من آنجا زیبا تر از زیبا نیز بنماید . مرد من ، مرد رویاهایم را می گویم
اما یک چیز را می دانم ، همان چیز که مرا کنجکاو کنکاش ماهیت مرد رویاهایم نمی کند . اینکه مرد رویاهایم در هر مرحله از رویا یکیست و هستی اش هرگز متغیر نمی باشد
:در پس رویای بسیار بسیار بسیار عمیقم ، آه افسوس در بیداری ام را حس می کنم
...مرد رویاهایم چنین نبود . و یا ، تنهایم گذاشت
..... و من ناگهان از این رویای بس شیرین و حسرت بار همچون کابوس دیده ای ، پریدم





