تبليغاتX
... بدون شرح

... بدون شرح

...ما،برای ساختن آمدیم،نه سوختن

مرد من , مرد رویاهایم

خسته ام
چشمانم را بر هم می نهم
به امید اینکه این خستگی بر سطح جسمم باشد
او را می بینم . مردم را . مرد رویاهایم را می گویم
می فهمم که چه بی صبرانه در انتظارش بودم
شاید این خستگی از فرط ایستادگی برای انتظارم بوده است
مردم را می بینم . مرد رویاهایم . دلم می خواد در رویا نیز او را به تصویر خیال بکشم
در پس چشمان بسته ام باز هم چشمانم را می بندم
آری . باز هم مرد رویاهایم را می بینم . به راستی چه زیبا تر است . گویی هر چه در اعماق رویا فرو رود دلربا تر می شود
نمی دانم . شاید هم گویی خواسته های تبسم در پس رویاهای عمیقش جای گرفته ست
:دلم با چشمانی بسته فریاد می زد
مردم را می خواهم . مرد رویاهایم را می گویم
اویی که عمری به پایم انتظار کشد
اویی که تا پای جان همراهم باشد حتی با جسمی خسته
اویی که خستگی و دشواری ها را از برای من شیرین طلبد
اویی که با لاف زنی های رستمی . با بادی سبک وزن از جای خود به در نشود
اویی که هرگز حسرت صحنه های زیبای فیلم های رمانس را در دل تاریکی شب تک و تنها با دستمالی تر از اشک بر  دل شکسته ام نگذارد
اویی که خود نباشد . تبسم باشد . آنقدر تبسم باشد که دیگر تبسم هم خود را نخواهد و وجود او را طلبد و از ایثار او شرمگین شود
اویی که تبسم را برای تبسم بودنش بخواهد نه برای (او) شدن
اویی که آنچنان درگیر صداقت بوده که دلش آینه ی زشتی های من باشد
اویی که چنان ایستادگی بر سر حرف ها و قول های خود داشته باشد که به هزاران بوته ی علف سبز شده زیر پایش اهمیت ندهد
اویی که در برابر من تا همیشه مفهوم غرور باریش معادله ای گنگ باشد
اویی که سکوت زجر آور را نزد من همچون زهری کشنده داند
اویی که آنچنان مرا درک کند که حرف هایم را از چشمانم نه از لبهای باز و فرو بسته ام بخواند
اویی که داند قطره قطره ی اشک های من ریزش وجود  او از جسمم هستند
اویی که چنان مرا در خود آمیزد که از جسمم برایش چیزی جز نامی نمانده باشد 
اویی که چنان مرا نزدیک باشد که حتی درنگی در خود نیز به دنبال من نباشد . تبسمی دسترس تر از این حرف ها ، هرچند در وجود او
اویی که در هیچ کجا و هیچ زمان همچون اویی نباشد
اویی که وجود مرا از عشق نیز مقدس تر داند
اویی که بداند در چشم عاشق هرگز با هر خطایی که بداند خطاست از چشم نمی افتد و از ترس فقدان معشوق ، خود عاشق را رها نکند
اویی که بداند جاده آنقدر دراز است که بحث های کوچکمان همچون دست اندازی در این جاده بیش نباشد ، نه دور برگردان
اویی که مرا قولی ننهد و داند که بد قولی همچون تبری بر جان درخت تقدیس وجود ماست
اویی که مرا با چشمانی خسته ، که می داند هر آن محتمل فرو بستن هستند  به انتظار خویش چه بسا بیهوده نگذارد و نگاه نافذم بر خویشتنش را حیف و غنیمت برای انتظار شمارد
اویی که داند ترک من یعنی مرگ ما
...اویی که
آنقدر در فلسفه ی وجود مرد رویاهایم غرق می شوم که به رویا فرو می روم . آری من باز هم در پی رویا ها در رویایی جدید فرو رفتم
گویی مرد من آنجا زیبا تر از زیبا نیز بنماید . مرد من ، مرد رویاهایم را می گویم
اما یک چیز را می دانم ، همان چیز که مرا کنجکاو کنکاش ماهیت مرد رویاهایم نمی کند . اینکه مرد رویاهایم در هر مرحله از رویا یکیست و هستی اش هرگز متغیر نمی باشد
:در پس رویای بسیار بسیار بسیار عمیقم ، آه افسوس در بیداری ام را حس می کنم
...مرد رویاهایم  چنین نبود . و یا ، تنهایم گذاشت

 

..... و من ناگهان از این رویای بس شیرین و حسرت بار همچون کابوس دیده ای  ، پریدم

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 23:23  توسط جفتمون  | 

من آموختم ...


من آموختم که...

تنها کسی که در زندگی مرا شاد می کند کسی است که به من می گوید تو مرا شاد کردی... 

آموختم که گاهی تمام چیزی که یک نفر می خواهد تنها دستی است ، برای گرفتن دست او و قلبی است برای درک کردنش...  

آموختم که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را دوست داشتنی و معنی دار می کند.. 

آموختم که زندگی سخت و دشوار است، اما من از آن سخت ترم... 

آموختم که لبخند ارزان تر از چیزیست که با آن می توان نگاه را وسعت و دلشوره را جرات بخشد. جرات اعتماد به همراه دارد. اعتماد امید می آفریند. و امید زندگی می بخشد. و در نهایت دنیای مارا جلوه ای زیبا می بخشد....   

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 20:24  توسط جفتمون  | 

چقدر سخته ...


چقدر سخته... 

چقدر سخته دلت بگیره و کسی رو نداشته باشی برای درد و دل کردن... 

چقدر سخته با نگاهت التماس کنی که یه کم بیشتر پیشم بمون... 

چقدر سخته جایی برای رفتن نداشته باشی... 

چقدر سخته مثل کودکی فقیری که در حسرت یک اسباب بازی پشت ویترینه و

دست نیافتنیه براش؛تو هم در حسرت یه زندگی پر از ارامش که برات دست نیافتنیه باشی... 

چقدر سخته زندگی برات یک نواخت باشه و چاره دیگه ای برای ادامه دادنش نداشته باشی... 

چقدر سخته هیچ چیزی برای دلخوشی و هیچ کسی برای عاشقی نداشته باشی... 

چقدر سخته اونقدر بدبخت باشی که حتی یادت نیاد کدوم دردت رو توی کاغذ بنویسی... 

چقدر سخته وقتی دلت میگیره و چشات پر اشک میشن؛غرور نذاره گریه کنه و بغض

در حد مرگ گلوتو خفه کنه... 

چقدر سخته هیشکی حرفاتو نفهمه... 

چقدر سخته امیدی برای فردات نداشته باشی تا به امید اون صبح از خواب بیدار بشی... 

چقدر سخته هیچ دوستی نداشته باشی... 

چقدر سخته به اونی که یه عمر اعتماد کرده بودی بره و با دشمنت راجع به تو گپ بزنه... 

چقدر سخته قلبت دیگه جایی برای یه زخم تازه نداشته باشه... 

چقدر سخته که خدا ازت رو برگردونه و حتی به دعاهای شبانت گوش نده... 

چقدر سخته که هم این دنیات پر درد باشه و هم اون دنیات... 

چقدر سخته تنها باشی و نتونی اون رو به زبون بیاری... 

چقدر سخته حتی ارزویی نداشته باشی... 

چقدر سخته همه سوال های مبهم توی ذهنت بی جواب بمونن... 

چقدر سخته شب اونقدر غم و سوال بیجواب رو سرت بریزه که نتونی بخوابی... 

چقدر سخته این همه سختی رو داشتن... 

چقدر سخته... 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 20:18  توسط جفتمون  | 

گریه کردم ...

شب شد و به تنهایی دستای سردم گریه کردم 

به سکوت کنج خونه غم خوردم و گریه کردم 

صدای خرد شدن قلبم بیدارم کرد و اشفته شدم 

به شکست هاو زخم قلبم درد کشیدم و گریه کردم 

اسمون بغض کرده و مهتاب غمگین رفته بود 

به تنهایی اسمان و دلم فکر کردم و گریه کردم 

نگاهم به گیتارم افتاد و حس نواختن نوازشم کرد 

نگاهی به احساس له شده ام انداختم و گریه کردم 

یادم افتاد در این دنیا مسافری بودم تنها و بی ازار 

به توشه خالی سفرم نگاهی کردم و گریه کردم

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 20:13  توسط جفتمون  | 

پشیمونی ...

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد , مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد , تو که رفتی همه ی ثانیه ها سایه شدند , سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد , شعله ها بی تو ز بیرنگی دریا گفتند , موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد , گم شدم در قدم دوری چشمان ترنم , بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 13:50  توسط جفتمون  | 

آخرین ودا ...

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 11:20  توسط جفتمون 

کلاغ

 

 

ساعت ۲ نیمه شب

آسمانی گرفته و خاکستری

صدای قار قار کلاغ ها

و تبسمی که زیر ۲ پتو پناهنده شده

و قطراتی که در آن سرما صورتش را سرد تر کرده

گوش فرا می دهد به صدای قار قار کلاغ ها. همان صدایی که از آن بیم دارد. اما چه ساده لوحانه در زیر پتو حس امنیت می کند

...به راستی آن ها چه می گویند؟ قار قار قار قار... بدون وقفه . همچو ساعتی شماطه دار. بدون ذره ای تفاوت در لفظ و کلام. قار قار قار

...لحظه ای پوزخندی مرموزانه بر کنج لبم نقش می بندد : آنها توانایی گفتن چیزی جز این را ندارند

....باز هم گوش فرا می دهم.. چه زیبا از پس همین کلام تکراری جواب یکدیگر را نیز می دهند

...نه ! کلام آنها تکراری و یکرنگ نیست. من نمی توانم معنی در پس آنها را درک کنم

...لحظه ای حسادت وجودم را در بر می گیرد : کاش ما هم مانند کلاغ ها همیشه حرف و کلاممان یکی بود . بدون دو رنگی بدون تغییر بدون شک و تردید

کاش ما هم می توانستیم همچو کلاغ اراده ای آهنین برای ایستادگی بر حرف همیشگیمان داشته باشیم...

فکر می کنم..

شکم من هم قار و قور بلد است. او هم هروقت گشنه می شود همچو کلاغ آواز سر می دهد.

...اما همین که سیر شد.. دیگر فراموش می کند آن لحظات عجز و التماسش را... و به همین راحتی رنگ عوض می کند

...همچون ذهن و دل و احساسات من

...شاید به حرمت همین یک رنگیست که ۳۰۰ سال عمر می کند

....در هوای سرد و سوزان و بارانی ساعت ۲ نیمه شب زیر ۲ پتو به یکرنگی وجود کلاغ و سادگی دلش ایمان می آورم

 

                   

 

تبسم نوشت :

با توام بی حضور تو 

 بی منی با حضور من

و ما همیشه تنهاییم خوبِ من

...این را زخم هایمان شهادت می دهند

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 13:56  توسط جفتمون  | 

خاطرات و خطرات !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 16:33  توسط جفتمون  | 

من ضعیفم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 12:42  توسط جفتمون  | 

دل من

                  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 22:23  توسط جفتمون  |